براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم خوشتون بیاد اگه دلتون گرفت از دیدن وبلاگم عذر میخوام اگه که نظرم بدین خیلی خوشحال میشم.
اینــــــــــــــــــــــــ عاشقانهـــــــــــــــ رو تقدیمــــــــ میکنمــــــ به مونـســـــــ همه تنهاییامــــــ که داشتنشــــ جبرانــــــ تمومــــــ نداشته هامــــــ بود ولــــــــی .....
چهار شنبه 22 آبان 1392 ساعت 21:15 |
بازدید : 752 |
نوشته شده به دست احسان |
(نظرات )
پسر بچه ایرانی که مقام والایی در کاروان حسین(ع) دارد
شاید در غربیترین روستای کشور، خانهای خشتی وجود دارد که سالها به خانه عزا و ماتم تبدیل شده بود، این خانه روزی پر از نشاط بود و به دور از هرگونه اندوه و صدای خنده و شادمانی در جای جای آن وجود داشت.
در این خانه حتی دیوارها شاد بودند و از در کنار اعضای خانواده بودن لذت میبردند، شاید ۱۰ سال پیش بود که زوج جوان با کلی آرزو و امید وارد خانه شدند و با پیمانی آسمانی خود را برای یک زندگی مشترک آماده ساختند.
چند سال گذشت زندگی خوب و زمان به سرعت سپری میشد، این زوج یک چیز در خانه کم داشتند آن هم یک فرشته آسمانی بود تا برکت عمرشان را اضافه کند و با خندههایش شادی مضاعفی را به خانهشان هدیه دهد.
این آرزو مستجاب شد و طفل معصوم به دنیا آمد، نامش شد علی آنتقدر زیبا که همه اهل روستا شیفته او شده بودند و علی بزرگتر شد و توانست کم کم روی پایش راه برود و در کوچههای روستا بدود و بازی کند، به خاطر مرام و معترفش دوستان زیادی داشت و همه به خاطر ادبش احترام او را داشتند.
در طرف دیگر اقوام بودند، پدر بزرگ و مادر بزرگ که از خوش زبانی کودکشان قند در دلشان آب میشد و برای سلامتی جگر گوشهشان دائما صدقه میدادند و اسپند دود میکردند. میگفتند علی تک است هم در اخلاق و هم در زیبایی . . .
پیش دبستانی علی تمام شد و فصل تابستان رسید، علی هم مثل سایر کودکان بیشتر وقتش را مشغول بازی کردن بود و اصلا نمیشد که لحظهای یک جا بماند و استراحت کند.
چهار شنبه 8 آبان 1392 ساعت 3:41 |
بازدید : 1162 |
نوشته شده به دست احسان |
(نظرات )
نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . .
و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه . . .
چقدر رسیدنت را دوست دارم . . .
آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . .
تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است ♥
::
::
میروم تا در آغوش خاک قرار گیرم ، و تمام خاطراتمان را به خاک بسپارم
چون دیگر بعد تو پناهی بهتر از آغوش خاک ندارم . . .
ـــخــستــہ امـ … از صبورے خــستـــہ ام … از فــَریــــادهایے که در گـــلویـــم خفـہ مانـد … از اشـــــــک هایــی که قـاه قـاه خنــــده شـב … و از حــــرف هایے که زنـــده بہ گـــور گــَشت در گــورستاטּِ دلـــــم آســــاטּ نیست در پــَس خـــنـده هاے مصــنوعے گریــہ هاے دلت را ، در بــی پنـــاهیت در پشت هـــــزاراטּ دروغ پنهـــاטּ کنے … ایــــטּ روزهــا معنے را از زنـدگـــے حذف کــرבه امـ … برایـــم فرق نمــےکــُنـد روزهایـــم را چگونــہ قربانـے کنمـ